تبليغاتX
روشنای خاموش

روشنای خاموش

 

 

 http://www.abumusa.net/index.php

     زنده باااااااااد ایران

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 10:2 توسط تلخي شكر |


زیاد خوب نباش …
زیاد دم دست هم نباش …
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …
آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …
زیاد که باشی ، زیادی می شوی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 13:7 توسط تلخي شكر |


 دیروز من و باران و چهارتا از دوستاش از ۷صبح تا ۹شب بیرون امروز میرییییییم...

دیروز که قشنگ بود امیدوارم امروزم قشنگ باااااشه...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 9:44 توسط تلخي شكر |


 

   طعنه بر خاری من ای گل بی خار مزن

من به ژای تو نشستم که چنین خار شدم

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391 14:40 توسط تلخي شكر |


-جز با دل هیچی را چنان که باید نمی توان دید ، نهاد و گوهر را چشم سر نمی تواند ببیند

شهریار کوچولو برای اینکه یادش بمونه تکرار کرد...

«جز با دل هیچی را چنان که باید نمی توان دید ، نهاد و گوهر را چشم سر نمی تواند ببیند»

-ارزش گل تو به قدر عمری است که پای اون صرف کردی

شهریار کوچولو برای اینکه یادش بمونه تکرار کرد...

«به قدر عمری است که پای اون صرف کردی»

روباه گفت: انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند که تو نباید فراموشش کنی تو تا زنده ای نسبت به چیز که اهلی کرده ای مسولی ،تو مسول گلتی

شهریار کوچولو برای اینکه یادش بمونه تکرار کرد

«من مسول گلمم»

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 17:58 توسط تلخي شكر |


قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید




بار حمالان به دوش خود کشیدن ننگ نیست

زیر بار منت نامرد رفتن مشکل است

دوستی با هرکه کردم خصم مادر زاد شد

آشیان هرجا نهادم لانه ی صیاد شد

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390 11:46 توسط تلخي شكر |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 17:10 توسط تلخي شكر |


كوچولو برو دیگه وقت خوابه دیگه ...باید بری تو رخت خوابه
اگه دلت واسه مامانی تنگ شد... نگاش كن عكسش اونجا روی قابه
عزیزم بسته دیگه گریه نكن... ازم نپرس كه چرا مامانی نیس
از تو نه از من یكم خسته شده بود و... نمیتونس بمونه باما نینی

لالالالالالالالالالایی لالالالالالالالالالایی
لالالالالالالالالالایی مامان رفته شده تنها بابایی
لالالالالالالالالالایی لالالالا لالالالالالالالالالایی لالالالا
لالالالالالالالالالایی مامان رفته شده تنها بابایی
لالالالا لالالالا لالالالا لالالالا

مامان الان خوشحاله خوشحالیش خوشحالم میكنه
مهم نیس كه غم دوریش داره چیكارم میكنه
وقتی خوبه اون منم خوبم
مامان الان پیدا كرده رو من یه حس دیگه والانم رفته سراغ كس دیگه
و از این به بعد بابا تنهایی تنهایی واسه ی تو قصه میگه
 كوچولو بخواب من كه خوب بدون اون خوابم نمیره
كوچولو بخواب نمیخوام كه جلو تو گریم بگیره

لالالالالالالالالالایی لالالالالالالالالالایی
لالالالالالالالالالایی مامان رفته شده تنها بابایی
لالالالالالالالالالایی لالالالا لالالالالالالالالالایی لالالالا
لالالالالالالالالالایی مامان رفته شده تنها بابایی
لالالالا لالالالا لالالالا لالالالا


كوچولو برو دیگه وقت خوابه... دیگه باید بری تو رخت خوابه
اگه دلت واسه مامانی تنگ شد... نگاش كن عكسش اونجا روی قابه


برچسب‌ها: آهنگ تتلو

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390 12:8 توسط تلخي شكر


برای بودن برای فهمیدن و دلسپردن ... برای بهم رسیدن همه چی برای ما محیاست فقط یک معجزه کمه...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 21:10 توسط تلخي شكر |


درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390 20:32 توسط تلخي شكر |


شوهر مريم چند ماه بود که در بيمارستان بسترى بود. بيشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشماش رو باز مى‌کرد و کمى هوشيار مى‌شد. امّا در تمام اين مدّت، مريم هر روز در کنار بسترش بود.

يک روز که او دوباره هوشياريش رو به دست آورد از مريم خواست که نزديک‌تر بياد. مريم صندليش رو به تخت چسبوند و گوشش رو نزديک دهان شوهرش برد تا صداى اون رو بشنوه.

شوهر مريم که صداش بسيار ضعيف بود در حالى که اشک در چشماش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بودى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم رو از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خونه‌مون رو از دست داديم، باز هم تو پيشم بودى... الان هم که سلامتيم به خطر افتاده باز تو هميشه در کنارم هستى و ....... مى‌دونى چى ميخوام بگم؟»

مريم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى عزيزم؟»

شوهر مريم گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى مياره»

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 20:32 توسط تلخي شكر |


نیوتن اصلا قانون جاذبه را درک نکرده بود اگر درک کرده بود معشوقه اش نمیگفت : اشک های من هم به زمین افتاد اما تو سیب را ترجیح دادی...( مردا همشون عینه نیوتنن...)

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390 18:27 توسط تلخي شكر |


                 دلتنگ یعنی تو

یعنی کنــــارم باش

هم بی قرارم کن هم بی قرارم کن

                دلتنگ یعنی من

یعنی تو رو خواستــن


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 19:14 توسط تلخي شكر |


من و تو میدانیم کز پی هرتقدیر، حکمتی می آید.

من و فرسایش دل

تو و تصمیم و مکان

ما و تقدیر و زمان

چه شود آخر دلتنگی ها؟؟!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 6:15 توسط تلخي شكر |


گفتم ای جنگل پیر تازگیها چه خبر؟ پوزخندی زد و گفت :هیچ کابوس تبر

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 13:5 توسط تلخي شكر |


              قرار بود بیای توی بی کسی هام

                                      یه کاری کنی ...واسه دلواپسی هام

چقــــدر بغض کردم کنارم ،نبــــــودی                                         هزاربار دلم خواست ببارم ،نبـــــودی

              نبودی ببینی چقدر ...سوت و کورم

                                      چقدر بی قرارم چقدر ...بی عبـــــورم

خودت نیستی اما غمــت... روبه رومه                                       می خندم به بغضی که توی گلومــه

              دیگه هیچ امیدی به برگشتنت نیست

                                      این و من نمیگـــم خم جاده میگـــــه

شقیقت سفیــده ... داری پیــــر میشی                                    چقدر آینــه حرفاشو ســـــاده میگه


+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390 13:2 توسط تلخي شكر |


هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم

سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود


خدایا کسی را که قسمت کس دیگریست، سر راهم قرار نده

تا شب های دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390 11:41 توسط تلخي شكر |


مطمئنم اگر حتی یک درصدر میدانستی در نبود تو اینقدر خوشبختم هیچ وقت نمیرفتی...

من هیچ وقت دیگر جای خالی برایت باز نمی کنم... خواهش میکنم هرجا هستی همان جا بمان...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390 21:8 توسط تلخي شكر |


امروز که میایی روی زمین میشود قدری بیشتر بمانی؟؟؟ تنهایی هایم وقتی تو هستی احساس نمیشود... قدری از آسمان جدا شو ...نه شاید بهتر باشد من قدری از زمین جدا شوم!!! نمی شود ...من کلی دلبستگی دارم تو بیایی روی زمین کنارم بنشینی دردسرش کمتر است !!! من بیایم پیش تو شاید به نیمه ی راه نرسیده برگردم و فقط رو سیاهیش برایم بماند... تو بزرگتر از آنی که دلیل خودخواهیم را به پرسی بیا و خرده نگیر...

گفته بود؟؟؟کنارم که مینشینی انگاری دنیا را در مشتم دارم...؟؟؟ کاش میشد همه چی مثل تو بی ریا بود و برای گفتن حرفاها نیازی نبود لب های گره خورده را تکان داد و حرف زد...  وقتی چیزی در دلم سنگینی می کند لبانم گره میخورند به هم... تو چه خوب می دانستی ... فکر که میکنم یقین میکنم که میدانی ...        

چقدر خوب است ...نیازی نیست هی زل بزنم به چشمانت و هی بخواهم حرف های نگفتنیم را از چشمانم بخوانی... 

کاش فقط برای خودم بودی و هی تو را به رخ دیگران میکشیدم...نه پشیمان شدم اینجا خیلی ها قریب تر از منند...

امضا:اندیشه

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390 10:7 توسط تلخي شكر |


اعتبار آدم ها به حضورشان نيست...

به دلهره اي است كه از نبودنشان درست ميشود...


...سخته تحمل کنی یه عمر آدمی رو که دوستش نداری،شبا وقتی دلت گریه می خواد سرتو رو شونش بذاری


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390 12:50 توسط تلخي شكر |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

به نگاهم آموختم ديگر به كسي ندوزد حتي به

رهگذراني كه طعنه هاي محكم ميزند تا نگاهشان

كنم ،نگاه نميدوزم تا نشكنم تا خدا تاواني ازمن نگيرد*انديشه
----------------------------------------------------------------------------
-آرزو دارم شبي عاشق شوي .آرزو دارم بفهمي درد را .

تلخي برخوردهاي سرد را .

مي رسد روزي كه بي من سر كني .

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني

-------------------------------------------------------
-چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین...

کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین...

از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز...

در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین
--------------------------------------------------------
-ما ز هر صاحب دلی یک رسته فن آموختیم...

عشق از لیلی و صبر از کوه کَن آموختیم...

گریه از مرغ سحر ، خود سوزی از پروانه ها...

صد سرا ویرانه شد ، تا ساختن آموختیم
---------------------------------------------------------
-از هوای دلگیرابری....بوی گریه می آمد

ازلرزش صدای تو ....بوی رفتن...

تنهایم گذاشتی...تنها

باغم های درشتی که از صافی ذهن نمی گذشت!

رنجیده ام


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391

فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389


برچسب‌ها

آهنگ تتلو (1)


پیوندها

دل نوشته هاي دردونه پسر
منتظرباران
دلنوشته های من
دختـــــــري از برف
به سمت خدا(افشين)
پيداي پنهان
مخلوط مطالب
منم تنها شدم
بگــــذار و بگــــذر
صدای لحظه ها
براي تازه شدن دير نيست
سر من داد نزن!!
اصفهان تم
وبلاگ یاسین امیریان
قاتی پاتی
هرشب تنهایی
سودای عبث
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin